|
شعر و یادداشت
|
چقدر
در ته ليوان هايي كه سر كشيده ايم
عكس تو را ديديم و نفهميديم
شايد
اين بادي كه پنجره را به هم مي زند
ادامه ي دست ما باشد
و كلاهي كه آنطرف افتاده
ادامه ي سري ست
كه به تو فكر مي كند
به خياباني فكر كن
كه يك طرفش كودكي ايستاده
يك طرفش
پيرمردي
من
به دستم فكر كردم
كه مي تواند
ادامه ي عصايي باشد در سال ها بعد
و بارها
از سايه ي درختي ترسيدم
كه پيرمردي
به خاطر عصاي چوبي اش
از آن تشكر مي كرد
ترسيدم
ادامه ي اين دست
برسد به چاقويي خون آلود
ترسيدم
ودست هايم را در جيب هايم پنهان كردم
ديگر مي دانستم پيري
پيراهن سپيدي ست كه مي پوشيم
وتنها مرگ است
كه در عكسي دسته جمعي
همه ي ما را يكرنگ مي كند
مثل لباس هاي رنگي درون كمد
كه وقتي در بسته مي شود
همه
يكرنگ مي شوند
تنها مزاحم همیشگی ماه
زنی بود
که هر شب به روی بام
می آمد
و مردم را
به شک می انداخت
از آن به بعد
کودکان
در دفتر های نقاشی اشان
دایره هایی کشیدند
که بعد ها چاهی شد
که زیبائیشان
در آن افتاد
من فقط
در آلبوم های قدیمی
به دنبال عکس های تو می گشتم
و می دانستم
مادر جهان
هيچ وقت ازشستن پيراهنت خسته نمي شود
کاش
دزدی
که زیبائیت را دزدید
دستش را می برید
چاقویی
که امروز دستی را برید
فردا
حتما دست به کار بزرگتری خواهد زد
شب
همیشه دست هایش را
بر چشم هایم می گیرد
تا او را از روی صدایش بشناسم
می دانی چه بر سر جهان می آید
اگر تورا فراموش کنم
چه بر سر جهان می آید
اگر زنبوری شاخه گلی را فراموش کند
یا گنجشگی دانه را
انگار
کوچ تمام پرنده ها
به سمت درختی بود
که با برگ هایش باد را تکان می داد
درختی
که تو سال ها زیر سایه اش می نشستی
و حالا کتابی عاشقانه است
فکر کن
به ماجرای دزدی
که تمام ساعت های دنیا را دزدید
تا معشوقه اش دیگر پیر نشود
من
پیر شده بودم
وبر سر دو راهی
خیال کن
هر کدام از دست هایت تفنگی ست
یکی دوست
یکی دشمن
و تو بمانی
کدامیک را برداری و
شلیک کنی
یا رودخانه ای
شکافته خواهد شد
یا
ماری بزرگ ما را خواهد بلعید
همه چیز
بستگی دارد
به عصایی که تو خواهی انداخت
اینبار
کودکی که در رودخانه افتاد
غرق خواهد شد
ومادران
به جای موسی
از آب گل آلود
ماهی می گیرند
عصایت را نینداختی
مادران
کودکانشان را به رودخانه سپردند
وسالها بعد
شهر
پر بود از پیامبرانی
که معجزه اشان
تنهاعصای پیریشان بود
سیبی که از درخت افتاد