X
تبلیغات
عکس های رنگی
شعر و یادداشت
این هم یک شعر از مجموعه من تحت عنوان " اتاق پرو " که به بازار اومد.
مراکز فروش:
کتابفروشی نشر چشمه :خیابان كریم‌خان زند - زیر پل كریم خان زند - نبش میرزای شیرازی - شماره ۱۶۱
کتابفروشی انتشارات ثالث: خیابان کریم خان زند- بین خیا...بان ایرانشهر و ماهشهر- پلاک148
کتابفروشی خانه شاعران ایران:خیابان انقلاب - رو به روی دانشگاه تهران - پاساژ فروزنده - طبقه منفی یک- واحد 212
و دیگر کتابفروشی های معتبر ...

یک شعر از این مجموعه:


هر بار
عکسی از تو را
در رودخانه غرق می کنم
کمی پایین تر
جنازه ی عکاسی را از آب بیرون می کشند

حالا این مرد
غرق شده است
در میز و صندلی اداره اش

آن زن
غرق شده است
در آینه ی توی کیف

و آن ها که در خیابان فریاد می کشند
در مشت های گره کرده ی شان

تو
دست های زیادی داری
دست داری در قتل ناتالی وود
دست داری در غرق شدن کشتی های پرتغالی
دست گذاشته ای روی روزنامه ها
دستبرد زده ای به بانک ها
دست برده ای در فکر مردان
نگاه کن
آن مرد هنوز دارد به تو فکر می کند
این را از سایه اش فهمیدم
سایه ی زنی زیبا
که بر زمین افتاده است





.
See More

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 7:58  توسط مهدی اشرفی   | 

 

 

 

چقدر

در ته ليوان هايي كه سر كشيده ايم

عكس تو را ديديم و نفهميديم

شايد

اين بادي كه پنجره را به هم مي زند

ادامه ي دست ما باشد

 

و كلاهي كه آنطرف افتاده

ادامه ي سري ست

كه به تو فكر مي كند

 

به خياباني فكر كن

كه يك طرفش كودكي ايستاده

يك طرفش

پيرمردي

 

من

 به دستم فكر كردم

كه مي تواند

ادامه ي عصايي باشد در سال ها بعد

و بارها

از سايه ي درختي ترسيدم

كه پيرمردي

به خاطر عصاي چوبي اش

از آن تشكر مي كرد

 

ترسيدم

ادامه ي اين دست

برسد به چاقويي خون آلود

ترسيدم

ودست هايم را در جيب هايم پنهان كردم

 

ديگر مي دانستم پيري

پيراهن سپيدي ست كه مي پوشيم

وتنها مرگ است

كه در عكسي دسته جمعي

همه ي ما را يكرنگ مي كند

مثل لباس هاي رنگي درون كمد

كه وقتي در بسته مي شود

همه

يكرنگ مي شوند

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 9:3  توسط مهدی اشرفی   | 

 

 

 

 

تنها مزاحم همیشگی ماه

زنی بود

که هر شب به روی بام

می آمد

و مردم را

به شک می انداخت

 

از آن به بعد

کودکان

در دفتر های نقاشی اشان

دایره هایی کشیدند

که بعد ها چاهی شد

که زیبائیشان

در آن افتاد

 

من فقط

در آلبوم های قدیمی

به دنبال عکس های تو می گشتم

و می دانستم

مادر جهان

هيچ وقت ازشستن پيراهنت خسته نمي شود

 

کاش

 دزدی

 که زیبائیت را دزدید

دستش را می برید

 

چاقویی

که امروز دستی را برید

فردا

حتما دست به کار بزرگتری خواهد زد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 14:3  توسط مهدی اشرفی   | 

 

 

 

شب

 همیشه دست هایش را

بر چشم هایم می گیرد

تا او را از روی صدایش بشناسم

 

می دانی  چه بر سر جهان می آید

 اگر تورا فراموش کنم

چه بر سر جهان می آید

اگر زنبوری شاخه گلی را فراموش کند

یا گنجشگی دانه را

 

انگار

کوچ تمام پرنده ها

به سمت درختی بود

که با برگ هایش باد را تکان می داد

درختی

که تو سال ها زیر سایه اش می نشستی

و حالا کتابی عاشقانه است

 

فکر کن

به ماجرای دزدی

که تمام ساعت های دنیا  را دزدید

تا معشوقه اش دیگر پیر نشود

 

من

پیر شده بودم

وبر سر دو راهی

خیال کن

هر کدام از دست هایت تفنگی ست

یکی دوست

یکی دشمن

و تو بمانی

کدامیک را برداری و

شلیک کنی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 13:33  توسط مهدی اشرفی   | 




یا رودخانه ای

شکافته خواهد شد

یا

ماری بزرگ ما را خواهد بلعید

همه چیز

بستگی دارد

به عصایی که تو خواهی انداخت

 

اینبار

کودکی که در رودخانه افتاد

غرق خواهد شد

ومادران

به جای موسی

از آب گل آلود

ماهی می گیرند

 

عصایت را نینداختی

 مادران

کودکانشان را به  رودخانه سپردند

وسالها بعد

شهر

پر بود از پیامبرانی

که معجزه اشان

تنها

عصای پیریشان بود

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 19:32  توسط مهدی اشرفی   | 




سیبی که از درخت افتاد


تنها

درخت را تنها نگذاشته بود



روز

مرا تنها گذاشته است

شب

مرا تنها گذاشته است

و تازه از کنار

درختی می آیم

که سیبی از آن افتاده است

در راه

بارها

به سایه ام فکر کردم

به آدمی تاریک

که تنهایم گذاشته

به اینکه

تنهایی

می تواند

از درهای بسته رد شود

بیاید

با من دور یک میز بنشیند

و تنهایم بگذارد



سیبی که از درخت افتاد

تنها درخت را

تنها نگذاشته بود

درخت هم

به همان قدر

او را تنها گذاشته بود


+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 2:42  توسط مهدی اشرفی   |